شعر وترانه
  
 
 
شهریور 1384
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

کارتون زیبای ناروتو کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
سریال شب به شب
خرید سریال های دوبله شبکه فارسی 1
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 17 شهریور ماه سال 1384
پنج شنبه ۱۷/۰۶/۱۳۸۴
 

به ظاهر سنگی اما باز حیرانی برای من

تمام لحظه هایت را پریشانی برای من

غزل خفته درآغوش چشمان اهواراییت

ولی حتی دو بیتش را نمی خوانی برای من

در آن لحظه که می گفتی خداحافظ فرود آمد

غبار لحظه های سرد ویرانی برای من

تو دیگر رفته ای با باد وهرگز برنمی گردی

ولی بی شک هنوز آن خوب خوبانی برای من

تو را دیگر نمی خواهم مرا دیگر نمی بینی

نمی خواهم دگر خود را بمیرانی برای من


 
چهارشنبه 26 مرداد ماه سال 1384
ناله ناکامی

ناله ناکامی

برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم               حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم

عهدوپیمان تو با ما و وفا با دگـــــران                ساده دل مـــــن که قسم های تـــو باور کردم

به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بـود                زان همه ناله که من پیش تو کافــــــر کردم

تو شدی همسر اغیار ومن از یا و دیار                 گشتم آواره و تــــــــــرک سر وهمسر کردم

زیر سر بالش ریباست تورا که دانــــی                که من از خار وخس بادیه بستـــــــــر کردم

در ودیوار به حال دل من زار گریست                هـرکجا نـالــه ناکامی خــو ســر کــــــــــردم

در غمت داغ پدر دیدم وچون در یتیم                    اشک ریـــــزان هــوس دامــن مــادر کردم

پس از این گوش فلک نشنود افغان کسی           که من این گوش ز فریاد وفغان کر کردم

ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در            دیده را حلقــه صفت دوختـه بـر در کردم

شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال                    آن که من خاک رهش را به سر افسر کردم


 
جمعه 10 تیر ماه سال 1384
گفتگو با خدا

گفتگو با خدا...

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم.
خدا پرسید: «پس تو میخواهی با من گفت و گو کنی؟»
من در پاسخش گفتم:‌ «اگر وقت دارید
خدا خندید:
«
وقت من بینهایت است
در ذهنت چیست که میخواهی از من بپرسی؟»
پرسیدم:‌«چه چیز بشرشما را سخت متعجب می سازد؟»
خدا پاسخ داد: کودکی شان.
اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،
عجله دارند که بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدتها، آرزو میکنند که کودک باشند.
اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول بدست آورند،
و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.
اینکه با اضطراب به آینده می نگرند
و حال را فراموش می کنند
و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند،
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.
دست های خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم:
به عنوان یک پدر، می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،
همه ی کاری که آنها میتوانند بکنند این است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم.
اما سالها طول می کشد تا این زخم ها را التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.
بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند،
فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند
بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند،
و آن را متفاوت بینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند،
بلکه آنها خود را نیز باید ببخشند.
من با خضوع گفتم:
از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم.
آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت:
«
هرگز عشق را فراموش نکنند»


   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 3760


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...